تبليغاتX
عشق

عشق

عشقولانه

 مرد کور

  
روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در

 کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک

کنيد . روزنامه نگار خلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند

 سکه د ر داخل کلاه بود.اوچند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد

کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري روي

ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز

 نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و

اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست

 اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته

است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به

شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت

ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: 


 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!


 وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد

بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي

است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد

اين رمزموفقيت است .... لبخند بزنيد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 14:18  توسط عاشق  | 

 

خدا وقتی بنده هاشو خلق می کنه به هر کی یه فرصت میده

 تا زندگی کنه می گن پارتی بازی گناهه و یه جورایی جرمه

 اما خدا همون موقع بین بنده هاش فرق میذاره و واسه بعضیا

 پارتی بازی می کنه جون فرصتی که بهشون میده زیاده. خدایا

 پارتی بازی نمیخام.لا اقل فرصت یه آدم معمولی رو بهم بده.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 14:14  توسط عاشق  | 

 

 

وقتی رمان میخوندم فکر میکردم غم و درد و مریضی و غصه و

بدبختی فقط داستانه و مال تو کتاباس که بعدش فهمید اینطور نیست

و آدم بد بخت همیشه بدبخته و آدمای خوشبخت هم همیشه خوشن

و زندگی به کامشونه. تو این دنیا اعتراض جایز نیست چون بهش

میگن نا شکری پس ما هم ترجیح میدیم با دیدن خوشبختی

دیگران لذت ببریم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 14:0  توسط عاشق  | 

خاطره 

تا مدرسه میرفتیم دلمون خوش بود به شیطنتای مدرسه و کلی

 سوژه جمع میکردیم اما حالا که درسمون تموم شده علاف و

 بی فایده می شینیم تو خونه و مثل دیونه ها در و دیوارو نگاه

میکنیم .واقعا که خیلی سخته بشینی خونه و آدمایی که میان و

 میرن رو بشماری. چند مدته با مشکل کانکت میشم واسه همین

 فرصت آپ کردن رو نداشتم. امروز آپ میکنم البته با اصرار

 دوستای گلم که مشتاق خاطره های تحصیلی هستن.

ما یه اکیپ بودیم تو هنرستان به قول معاونمون اکیپ آنگولایی

 ها البته ایشون همیشه به ما لطف داشتن.

اکیپ ما 8 تایی بود. من(سهیلا).تپل اکیپ(الهه).مانکن گروه

(سمانه) که خونه آبجیشم سعادت آباده. فاطی سرمد که اصلا

 لهجه ترکی نداره.فاطی افلاکی(که اصلا خسیس نیست و یه

 بارم منو با یه یخمک سوپرایز کرد).سمیرا فسفر اکیپ.

سحر که اصلا آرایش نمیکنه و کلاس های زبانشو نمی

 پیچوند. سعیده(که اصلا هم به معاونمون فحش نداده و

 اخراجم نشده).مرجانهکه تخصصش توی رقصیدن با پول

 50تومانی بود.

امروز خاطره جریمه شدنمونو واستون میذارم. سال دوم

که بودیم از شانس خوب ما در کلاسمون گیر میکرد و با لگد

 بازمیشد.جاتون خالی در خوبی بود. روز دوشنبه بود که یادمه

 کل زنگ ها رو توی حیاط موندیم و تا ساعت 2 ونیم هوا

خوردیم  اما آدم فروشا هم مشخص شدن.راستش از اول سال

 که پامونو گذاشتیم توی کلاس دوم کامپیوتر عادت کردیم

در کلاس رو با لگد باز کنیم.آخه بعضی موقع ها گیر میکرد

 و باز نمی شد به خاطر همین بچه ها با لگن هاشون میکوبیدن

بهش تا باز بشه . ماها که هیکلی نداشتیم اما وقتی فاطی میر

عباسی با لگن میزدچارچوب در تکون میخورد و همه  سنگر

 می گرفتن. سحر هم که با کله درو باز میکرد.آخرای سال بود

 که طبق معمول نشسته بودیم توی کلاس که زمانی هرکول

(معاونمون) اومد  و گفت : باید پول دررو بدین چون ترک

خورده گفتیم اگه در رو میدین به خودمون پول میدیم . داد زد:

 دیگه چی؟ و یه خورده هم بد و بیراه گفت و رفت پایین و زنگ

خورد من و چند تا از بچه ها از حرص چند تا ماژیک برداشتیم

و افتادیم به جون در . شروع کردیم  به نوشتن یادگاری.

چند تا از بچه ها هم نشسته بودن و اعتراض میکردن که " به

ما چه ما پول نمیدیم. شما شکستین." اولین یادگاری رومن نوشتم.

  به شوخی چند تا لگد زدم به در که سحر هم شروع کرد .

و بقیه بچه ها هم دونه دونه اومدن و شروع کردن تا حرصشون

خالی شد.سحر رفت پشت در کلاس و از اونور شروع به لگد

 زدنکرد اون از اونور میزد و من از اینور . که دیدیم ای بابا

در سوراخشد. معاونمون فهمیده بود و داشت میومد بالا همه نشستن

 سر جاشون اما جای یکی خالی بود سحر نبود .یه دفعه دیدم سحر

هنوز پشت در مونده و در گیر کرده الهه اینا هم مرده بودن از خنده/

رفتیم به زور در و باز کردیم و سحر هم اومد تو. بدبخت داشت

میمرد از ترس. زمانی اومد و شروع کرد به نعره کردن و داد زدن.

آقای فتاحی (بابا مدرسه )رو صدا زد وگفت که در رو از چارچوپ در

 بیا ر.بعد یه ماژیک گرفت و روی در نوشت در کلاس دوم کامپیوتر

بهمون گفت پاشین صف واستین بعد گفت در رو بر دارین و بگیرین

روی سرتون و مجبورمون کرد که این کارو کنیم. دو طبقه درو

گرفتیم تو سرمونو رفتیم پایین چون زنگ تفریح بود بچه های دیگه

 هم همه بیرون بودن و داشتن بهمون می خندیدن.

درو گذاشتیم وسط حیاط مدرسه و زنگ خورد. همه بچه ها رفتن

 سر کلاسشون و فقط ما نموندیم توی حیاط .اخباری (مدیرمون)

اومد حیاط و یه خورده بد و بیراه نثارمون کرد و گفت: باید درو

 بشکنید و نفری یه تیکه با خودتون ببرید خونه اتون.

هیچ کس نرفت جلو و یهو داد زد و گفت برید جلو. من و میرعباسی

 و سحر و سمانه رفتیم بالای در تا بشکنیمش 4 تیکه اش کردیم و بقیه

 بچه ها هم اومدن جلو و درو خورد و خاک شیر کردیم و هر کی یه

تیکه برداشت. که دیدیم میرعباسی نیست. چشم چرخوندیم و دیدیم میر

عباسی داره با آقایفتاحی سر دستگیره در دعوا میکنه این بکش آقای

 فتاحی بکش. دیگه جانداشتیم بس که خندیدیم آخرشم فتاحی برنده شد و

 دست گیره درو برداشت.بعد فهمیدیم که این همش نقشه بوده که متهم ها

 شناسایی بشن. سمانه و بقیه بچه ها رفتن آدم  فروشی کردن و مارو

 فروختن انضباطمون شد 10  ونفری 2000 هم جریمه دادیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 21:24  توسط عاشق  | 

شعر

برسنگ مزارم بنویسید :آشفته دلی خفته در این خلوت خاموش آنجا بنویسید

 او زاده ی غم بود و زغم های جهان گشته فراموش...؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 20:59  توسط عاشق  | 

شعر

 

 

عاشقی 4 بخشه :

اولی: درد

دومی:عذاب

سومی : تنهایی

چهارمی: انتظار

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 20:38  توسط عاشق  |